زمان انتشار: ۲۲ بهمن ۱۳۹۵ -

هیچکدام از علما جامعیت امام(ره) را نداشتند/ صبر امام مقابل منتظری

عضو جامعه روحانیت مبارز، با اشاره به ویژگی های علمی و شخصیتی امام خمینی (ره) گفت: هیچکدام از علما جامعیت امام (ره) را نداشتند

به گزارش سرای نور؛  به نقل از روابط عمومی برنامه «دست خط»، آیت الله سیدهاشم رسولی محلاتی عضو قدیمی دفتر حضرت امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری، در برنامه تلویزیونی دست خط که شامگاه پنجشنبه ۲۱ بهمن از شبکه ۵۵ سیما به روی آنتن رفت، به بیان خاطرات خود از مبارزات دوران پهلوی و همراهی با امام راحل پرداخت.

وی همچنین با بیان نکاتی از موضوع قائم مقامی منتظری، به بیان ویژگی های مشترک امام خمینی و مقام معظم رهبری پرداخت.

متن کامل گفتگوی این برنامه به شرح زیر است؛

مجری: اما میهمان ارجمند این هفته، بنیانگذار جمهوری اسلامی شیفتۀ دست ­خط و نوع نگارششان بودند و یکی از یاران دیرین امام خمینی(ره) بودند، کسی که از زمان مرجعیت حضرت امام در دفتر امام خدمت ایشان بودند و بعد از آن هم ۲۷ سال است که در دفتر رهبر معظم انقلاب همان کاری را انجام می دهند که در زمان حضرت امام در دفتر امام انجام می دادند و حرفهای بسیار گفتنی برای ما دارند، از امام، از انقلاب، از رهبر معظم انقلاب تا به امروز، حرفهایی که شاید نگفته باشند و ایشان خیلی کمتر جلوی دوربین می آیند و این افتخار نصیب دست خط شده است که بعد از مدتها بتوانیم صحبتهای ایشان را بشنویم.

 افتخار دارم در این برنامه در خدمت حضرت آیت الله سیدهاشم رسولی محلاتی باشم از اعضای دفتر حضرت امام(ره) بنیانگذار جمهوری اسلامی و از اعضای دفتر رهبر معظم انقلاب اسلامی؛ سلام حاج آقا خیلی خیلی خوش آمدید.

علیکم السلام و رحمت الله و خیلی ممنون.

مجری: خیلی ممنون که به ما وقت دادید می دانم شما خیلی اهل برنامه های تلویزیونی نیستید ولی به ما لطف کردید و محبت کردید.

خواهش می کنم در خدمت شما هستم.

مجری: از اینجا شروع کنیم و بخصوص از آشنایی شما با حضرت امام، بهتر باشد چون حرفهای شنیدنی از شما زیاد داریم، پدر بزرگوار شما رفاقت دیرینی با حضرت امام داشتند، شما از طریق پدر با حضرت امام آشنا شدید؟ دریچه آشنایی شما از کجا بود؟

از همان اوایلی که من آمدم قم یادم است که پدر من با مرحوم امام و مادر من با همسر امام رفت و آمد خانوادگی داشتند و پدر من از همان سالهای اول که یادم است علاقه عجیبی به مرحوم امام داشت، حتی پدر من برای ایام ماه مبارک رمضان و محرم و صفر که تعطیلی درسها بود  و معمولاً آقایان می رفتند برای تبلیغ، می رفتند خمین و یک عمویی هم داشتم در خمین بود که من هم گاهی می رفتم آنجا، یا تابستانها می آمدند محلات و محلات بودند و امام(ره) هم تابستانها زیاد محلات می آمدند و هم گاهی هم خمین می رفتند، من یادم است آنجا هم باز ارتباط برقرار بود، امام می آمدند منزل ما، پدر من می رفتند. این باعث شد که ما با خانوادۀ امام و خود امام و خانم امام ارتباط خانوادگی داشتیم.

مجری:­ با حاج آقا مصطفی هم سن بودید؟

بله حتی قبل از اینکه ما طلبه شوم حتی در مدرسه ابتدایی هم من با ایشان آشنا بودم و رفیق بودیم، بعد که طلبه شدم با مرحوم حاج آقا مصطفی با هم طلبه شدیم و هم مباحثه با ایشان بودیم، یک عکسی از ایشان دارم در خاطراتمان، من با کلاه و یک پالتو و عبا، مرحوم حاج آقا هم با کت و شلوار که این عکس باعث اشتباه بعضی از این رسانه ها شده بود، یک وقتی به عنوان عکس مرحوم آقای لواسانی و امام چاپ کرده بودند که بعد من به آنها تذکر دادم و آن عکس را فرستادم. از آن زمان ما با حاج آقا مصطفی هم رفیق بودیم، هم درس بودیم و هم مباحثه بودیم. یکی دیگر از دیگر هم مباحثه های ما مرحوم آقای فاضل لنکرانی(ره) بودند که ایشان به مرجعیت هم رسیدند.

مجری: در خاطرات شما خواندم که پدر شما که رفتند امامزاده قاسم شمیران مستقر شدند به توصیه آیت الله بروجردی، امام هم تابستانها بعضاً می آمدند آنجا.

بله. واقعاً این رفاقت باعث شده بود امام اصلاً ییلاقاتش را هم می خواست انتخاب بکند، جاهایی که پدر من بود و ییلاقی هم بود، آنجا را انتخاب می کردند.

مجری: اینقدر صمیمی بودند!

بله خیلی علاقه داشتند، پدر من واقعاً فدایی امام بود و عجیب علاقه داشت حالا داستانهایی داریم از این ارتباط و علاقه.

مجری:­ جایی هم خواندم پدر مریض می شوند، امام می روند پزشک قم را برای ایشان می آورند.

بله. پدر من یک کسالتی پیدا کرد آن زمان حصبه می گفتند که دوران بیماری معمولاً ۱۰، ۲۰ روز طول می کشید حتی بعضی ها می مردند ولی بعضی ها بعد از ۱۰، ۲۰ روز خوب می شدند، پدر من دچار بیماری حصبه شده بود و حالش هم خوب نبود، طلبه های محلاتی حجره ای داشتند در مدرسه فیضیه، امام می بیند چند روزی خبری از پدرم نیست، چون پدر من در جلسات و درسها شرکت می کردند، آن زمان هم تعداد طلبه ها و علما کم بود، یک روز امام می آیند درِ حجره محلاتی ها می گویند آقای آقا حسین (آن زمان به پدرم می گفتندآقای آقا حسین) کجاست؟ می گویند در خانه بیمار است، بعد امام می پرسند حالش چطور است؟ می گویند ما خبر نداریم، امام ناراحت می شود می گویند شما چه طلبه هایی هستید که خبر از آقای آقاحسین محلاتی، همشهری خودتان ندارید؟! امام وقتی می فهمند پدر من بیمار است، می روند سراغ دکتر مدرسی که آن زمان رئیس بیمارستانهای قم بود، رئیس بهداری قم بود با علما هم خیلی رفیق بود و دکتر حاذقی هم بود و همه هم او را قبول داشتند، امام شب می روند دکتر مدرسی را برمی دارند می آورند، واقعا نیمه های شب بود من دیدم در می زدند، من رفتم دیدم امام هستند و دکتر مدرسی، در را باز کردم آمدند داخل، خانه کوچکی داشتیم در دالان این خانه دو پله می خورد می رفت داخل اتاق، پدر من هم داخل همان اتاق بستری بود، اتاق دم در، دو پله هم می خورد و می آمد داخل حیاط. من سلام کردم امام وارد شدند پای همان پله های اتاق امام ایستاد و دکتر مدرسی آمد بالا و معاینه کرد و طی این مدت امام ایستاده بودند همانجا و وقتی دیگر دکتر از بالای سر پدر من بلند شد، امام با حس نگرانی پرسید حالش چطور است؟! گفت الحمدلله ایشان عرق کرده (چون آن زمان اگر عرق می کردند در بیماری حصبه دلیلی بر بهبودی بود) دیگر حالشان را به بهبودی است و امام هم گفتند الحمدلله، تمام این مدت که شاید ۲۰ دقیقه طول کشید، امام سرپا ایستاده بود و منتظر بود ببیند چه شده، اینقدر علاقه داشت.

 از آن طرف هم پدر من واقعا فدایی امام بود، حتی یک سفری که امام عراق بودند، پدر من برای تهیه گذرنامه اقدام می کنند و گذرنامه ­شان را که می گیرند ساواک آن زمان روی گذرنامه ها و سفرها نظارت داشت مخصوصاً عراق، پدر من را خواسته بودند و گفته بودند می خواهی عراق بروی، برای چه می خواهی بروی؟ گفته بود اول زیارت ائمه اطهار علیهم السلام و دوم هم زیارت امام خمینی، رسماً خیلی صریح گفته بود، همین باعث شد مدتی گذرنامه پدر من را نگه دارند و خلاصه به شکلی ایشان بالاخره رفت. غرض اینکه این باعث شده بود ما با حاج آقا مصطفی خیلی رفیق باشیم.

مجری: با حاج آقا مصطفی جدا از حوزه، تفریح هم می رفتید چاله حوض قم؟

ما درس و بحثمان که تمام می شد، پشت مدرسه فیضیه یک زمینی بود بغل رودخانه که الان آن زمین شده است مسجد اعظم قم، ما با مرحوم حاج آقا مصطفی و مرحوم آقای فاضل لنگرانی می رفتیم آنجا به قول قمی ها مرّبازی می کردیم، یعنی چوگان، مرحوم فاضل در توپ زدن خیلی استاد بود، مرحوم آقا مصطفی در گرفتن توپ خیلی استاد بود که اینها شناخته شده بودند، آن زمان این یک سرگرمی بود برای طلبه ها و ورزش طلبه ها فقط همین بود، ما هم می رفتیم.

مجری: چه بود می گفتند بعضی از علما می بینند ناراحت می شوند شهریه هایشان را می گفتند قطع بکنند؟

نه آن چاله حوض بود، آن زمان استخر عمومی که نبود، حمام های قم آن زمان یک منبع آبی داشتند، حالا هم شاید داشته باشند نمی دانم، آنجا آب پر می کردند که هر وقت احتیاج داشتند از آنجا استفاده می کردند منتها اینها را به صورت استخر درآورده بودند که تابستانها که مشتری حمام کم است، هوای قم هم گرم بود در چاله­ ها را باز می کردند و آنجا شلوغ می شد، مشتری زیاد داشتند هم آبش خنک بود و هم می رفتند خنک شوند و هم برای شنا. مرحوم حاج آقا مصطفی هم استاد بود در این فنون شنا، مرحوم آیت الله بروجردی مرجع بود و رئیس حوزه بود، به ایشان گفته بودند طلبه ها می روند چاله حوض، بچه های قمی هم می آیند، آنجا شیطنت می کنند و ایشان هم گفته بود طلبه ها نباید بروند و منع کنید طلبه ها را از رفتن و این سبب شد که دیگر افرادی را گذاشته بودند که افرادی که می روند چاله حوض اسمهایشان را می نوشتند و شهریه هایشان را قطع می کردند.

مجری: امام به حاج آقا مصطفی خیلی دلبسته بودند.

بله آقای مصطفی اولاد بزرگ ایشان بود، بچه باهوشی بود، درس­خوان بود و واقعاً یک خصوصیات اخلاقی خوبی داشت.

مجری:­ سال ۴۲ که امام زندانی شدند و آمدند بیرون به شما گفتند بروید کارهای دفتر را انجام بدهید، یعنی از آن زمان به دفتر رفتید؟

بعد از سال ۴۲ و زندان امام که داستانهایی دارد، منزل امام شلوغ شد، مراجعه زیاد بود و رفت و آمد زیاد بود، تا آن زمان هم امام کارهایشان را خودشان می­کردند، جواب نامه­هایشان، قبوضی و پول­هایی که به ایشان می­دادند قبض­هایشان، اطلاعیه­های امام، اینها همه به قلم خودشان و خط خودشان و انشای خودشان هم بود، همه را خودشان می­نوشتند، بعد که شلوغ شد دیگر ایشان وقت نمی­کرد همه کارهایش را خودشان انجام بدهند، به من گفتند، شب هم خدمت امام بحث شده بود که شما باید یک کمکی حداقل برای نوشته­هایتان، برای جواب نامه­هایتان بگیرید، یک آقایی هم که الان ایشان هم فوت شده البته خط خوبی هم داشت خدا رحمتش کند، ایشان را معرفی کرده بودند، ایشان هم یک شب رفته بود آنجا و امام هم یکی دو نامه گفته بودند، امام از انشای او خوشش نیامده بود، خطش خوب بود ولی انشای او باب طبع امام نبود، به من گفتند حواست جمع باشد ممکن است امام شما را بخواهد، گفتم من در خدمت امام هستم.

من هم خودم گذشته از اینکه پدرم خیلی علاقه داشت، واقعا فدایی امام بودیم در آن زمان، یک روز به من اطلاع دادند امام شما را انتخاب کرده است، من هم رفتم و شروع کردم به کار، خیلی هم آن زمان سر ما شلوغ بود، چون شاه هنوز بود و انقلاب پیروز نشده بود و امام تازه شروع کرده بودند، تازه آغاز حرکت نهضت بود، امام هم سخنرانی هایی درباره انقلاب داشتند، هم درس امام شلوغترین درسها بود، چون امام گذشته از هوش سرشاری که در مسائل داشند در اکثر علوم امام مجتهد و صاحب نظر بودند، برای درسشان ایشان باید مطالعه می کرد و یادداشتهایی باید می نوشت، به همین خاطر سر امام شلوغ بود، آن وقت بعد از اینکه امام از زندان آمد، رفت و آمد هم زیاد شده بود و منزل امام هم شلوغ بود و هر روز از شهرهای مختلف می آمدند برای دیدار امام که خانه امام هم کوچک بود و خانه امام مرتب بعضی روزها ۴، ۵ مرتبه پر از ورود مسافرین می شد.

مجری:­ این نوع مراجعات تازه ابتدای نهضت بود!

اینها همه قبل از نهضت بود، مرجعیت امام تثبیت شده بود و ایشان هم مقلد زیاد داشتند و مردم هم به نهضت علاقمند بودند، از شهرستانها زیاد می آمدند و همین باعث شد که رژیم به فکر تبعید امام افتاد، همین رفت و آمدهای زیاد و صحبتهای امام..

مجری:­ بعد از ۱۵ خرداد هم مزید بر علت شد…

۱۵ خرداد هم کمک کرد که آنها به فکر تبعید امام افتادند و امام را تبعید کردند. ما تا آن زمان خانه امام بودیم حتی شبی که امام را تبعید کردند، ما خبر نداشتیم، منزل ما باجک بود، خانه امام یخچال قاضی، یعنی منزل ما شرق قم بود، منزل امام غرب قم بود، یادم است آن روز صبح طبق معمول راه افتاده بود داشتم می رفتم سمت خانه امام، خبر نداشتم که امام را شب بردند، یکدفعه وسط راه یک رفیقی داشتم به حاج میررا محمد آئینه ساز خدا رحمتش کند، آن هم خیلی انقلابی بود و علاقمند به امام بود، داشت از مسجد امام بیرون می آمد، گفت کجا می روی؟ گفتم سرکار، گفت امام را دیشب بردند، گفتم کجا؟ گفت نمی دانم.

مجری: شما زمانی که دفتر امام مشغول شدید از همان ابتدا به غیر از نگارش نامه ­ها مسئول وجوهات هم شما بودید؟

آن زمان که ما در قم بودیم همینطور مسائل مالی، یعنی اخذ وجوهات با من بود، من رسید می ­دادم، جواب نامه ­ها به خط من بود، اجازات زیادی آن زمان امام نوشته که الان هم یک کتابی چاپ کردند «صورت اجازات» فقط اسمها را یادداشت کردند، اکثر آن اجازات یعنی شاید همه آن زمان به خط من بود…

مجری: دستگاه کپی هم نداشتید و همه را باید می نوشتید.

همه را می نوشتیم

مجری: از شما خواندم به غیر از اینکه امام به نیازمندان واقعی کمک می کردند ولی گداپرروی نمی کردند..

آن هم یک داستان جالبی بود، اصلا امام با این شیوه مخالف بود. من یادم است قبلا منزل مرحوم آیت الله بروجردی، گداها و فقرا پشت منزل ایشان یک کوچه ای بود، می نشستند عصرها که می شد مرحوم آیت الله بروجردی یک آقای صادقی ای داشت که ایشان کارهای ایشان را می کرد، ایشان یک قدری پول می آورد، مثلا ۵ تومان یا ۱ تومان، یکی یکی به اینها می دادند و اینها بلند می شدند و می رفتند، اینها عادت کرده بودند و فکر می کردند منزل امام هم اینطوری است، می آمدند شب و روز، امام هم آنها را رد می کرد، بعضی از اینها هم سِمج بودند.

یک شب یادم است مرحوم حاج آقا مصطفی آمد به من گفت من رفتم با امام صحبت کردم که روزی ۵۰ تومان بدهند که شما به این گداها بدهید که می آیند اینجا جمع می شوند شما بروید به آنها بدهید که نیایند و شوخی هم کرد و گفت که کمیسیون ما یادت نرود! گفتم باشد. شب حاج آقا مصطفی به آن مکبری که تکبیر می گفت، گفت بعد از تکبیر بگو کسانی که مستمند هستند و پول می خواهند فردا بیایند از آقای رسولی پول بگیرند، امام نماز خوانده بود و رفته بود او هم بلند گفت، ما فردا صبح رفتیم خدمت امام طبق معمول کارهایم را انجام دادم.

مجری: شما پول را دادید؟

خیر، بنا بود فردا من پول را بگیرم و بدهم، فردا صبح رفتم خدمت امام گفتم آقا مصطفی گفتند شما قرار شده روزی ۵۰ تومان به من بدهید که من بین فقرایی که می آیند تقسیم کنم، قبلش همان روز که می خواستم بروم خدمت امام اتفاقاً یک گدایی آمده بود من یک ۵ تومانی به او دادم، علی الحساب از امام می گیریم، بعد رفتم خدمت امام و گفتم، امام خندید و گفت مصطفی درویش است شما به حرفهای مصطفی گوش ندهید، نخیر من از این پولها نمی دهم، گفتم من ۵تومان به حساب پولی که ایشان اعلام کرده بود به یک فقیری دادم، ۵ تومان به من داد و گفت این ۵ تومانی که دادی ولی من دیگر از این پولها نمی دهم، دیگر تمام شد.

مجری: بعد از تبعید امام دفتر امام چطور اداره شد؟

وقتی امام را تبعید کردند، ابتدا مرحوم حاج شیخ علی اکبر اسلامی بود، تربتی بود، پدرزن آقای مروارید و آقای موسوی که دربند بود و ایشان هم فوت شد، ایشان را آوردند، ایشان هم از علما و علاقمندان به امام بود و مورد توجه امام بود، مدتی ایشان بود، ساواک ایشان را هم تبعید کردند، بعد از ایشان مرحوم حاج شیخ محمدصادق تهرانی پدر آقای کرباسچی معروف از علما بود، ایشان را آوردند و ایشان هم چند ماهی آنجا بودند، کارها را انجام می دادند، ساواک ایشان را هم گرفتند و تبعید کردند به کرمان، آقای اشراقی آمد داماد امام، مدت آقای اشراقی تقریباً طولانی‌تر از آنها شد برای اینکه آقای اشراقی یک عمویی داشت که با دربار ارتباط داشت، روحانی بود ولی با درباریان ارتباط داشت، هر وقت که مثلا می خواستند بیایند سراغ آقای اشراقی، ایشان به عمویش زنگ می زد و او هم رفع و رجوع می کرد، بالاخره ساواک دیدند چاره ای نیست و بالاخره تصمیم گرفتند آقای اشراقی را هم تبعید کنند و او را هم تبعید کردند به همدان، حالا نمی دانم چند سال طول کشید تاریخش یادم نیست.

مرحوم اشراقی را که تبعید کردند، من آمدم تهران نزد آقای مطهری، تهران رفت و آمد داشتم برای وجوهات و کارهای دیگر، گفتم اشراقی را هم تبعید کردند چه باید بکنیم؟ گفتند برویم آقای پسندیده را بیاوریم، من یادم است من آن زمان یک ماشینی داشتم پژو۱۰۴ که باریک بود، من با آقای مطهری دو نفری رفتیم خمین، آقای پسندیده را حاضر نبود بیاید، گفتیم دیگر چاره­ ای نیست چون دیگر کسی نیست، شما بیایید و ایشان را با اصرار مرحوم مطهری به قم آوردیم ، در بیت امام، ایشان را که آوردیم من مطلع شدم خود من هم تحت تعقیب هستم، چون افرادی مانند آقای حاج شیخ حسن صانعی را آن زمان گرفتند تبعیدش کردند به یکی از شهرهای آذربایجان، در همان زمان مسجدی در تهران در محله درخونگاه تهران درست کرده بودند، یکی از آشنایان ما آمد سراغ من، من هم چون می دانستم تحت تعقیب هستم و می خواهند من را بگیرند، به من گفتند بیا در این مسجد، من هم رفتم در آن مسجد شروع کردم به نماز جماعت و حتی زمانی که من آمدم تهران، خانه من هم رفته بودند، مرحوم آقای شرفی پدرخانم من به آنها گفت بود او رفته اصلاً اینجا نیست و من نمی دانم کجا رفته است. این باعث شد که فهمیدند من آمدم تهران و دیگر آنجا نیستم دیگر نیامدند دنبال من.

مجری:­ شما دیگر دستگیر نشدید؟

نه من آن زمان دستگیر نشدم ولی بعد از آن دستگیر شدم.

مجری:­ چه سالی دستگیر شدید؟

در برگشت از عراق ما قاچاقی رفته بودیم، من آمدم خرمشهر، من را در خرمشهر دستگیر کردند و بردند ساواک و  یک مدتی من آنجا زندانی بودم.

مجری: بعد از تبعید امام…

بعد دیگر نجف بودند تا انقلاب پیروز شد، یعنی قبل از پیروزی انقلاب، امام رفتند پاریس، من پاریس هم رفتم که بعد دیگر من به امام گفتم بمانیم خدمتتان گفتند شما بروید انشاءالله ما همین روزها می آییم و ورود امام هم داستانهایی دارد. جامعه روحانیت تهران کارهایی و برنامه هایی برای آمدن امام تنظیم کرده بودند، جلسات زیادی بود در همان ایام که بعضی از جلسات در خانه ما در امامزاده قاسم بود، چون جای پرتی بود خیلی در دسترس ساواک نبود و می آمدند آنجا، یکدفعه ساواک آمد همه را دستگیر کرد و تصادفاً شبی که ساواک آمد آنها را دستگیر کرد من نرفته بودم.

چند روز مانده بود به ورود امام و اطلاع داده بودند امام می خواهد بیاید که شاپور بختیار هم گفته بود ما فرودگاه را می بندیم، بنا شد که جامعه روحانیت بروند در دانشگاه تحصن کنند، خدا رحمت کند مرحوم شهید محلاتی در آن زمان، خیلی فعال بود در این کارها، صبح زود من امامزاده قاسم بودم به من زنگ زد گفت بناست ما جامعه روحانیت برویم دانشگاه تحصن کنیم، شما هم بیا، من اتفاقاً روز قبلش دندانم را کشیده بودم، شب هم نخوابیده بودم، دندانم خونریزی داشت حالم هم خوب نبود، گفتم باشد، تلفن را قطع کردم استخاره کردم که بروم یا نروم، استخاره کردم آیه شریفه آمد که «یا ایها الذین امنوا ما لکم اذا قیل لکم انفروا فی سبیل الله اثاقلتم الی الارض ارضیتم بالحیوه الدنیا من الاخره» آیات سوره توبه است، ای مومنین چه شده شما را که وقتی می گویند در راه خدا کوچ کنید به زمین چسبیدید و حرکت نمی کنید، «إِلاّ تَنْفِرُوا یُعَذبْکمْ عَذاباً الیماً» اگر کوچ نکنید عذاب دردناکی دچار می شوید، تا این آیه آمد یک مقدار پول به بچه ها دادم و گفتم رفتم، من آمدم جزء متحصنین، مرحوم شهید بهشتی بود، شهید مطهری بود، مفتح بود، خیلی بودند که آن تحصن دنبالش منجر شد به ورود امام که ما از همان دانشگاه رفتیم فرودگاه.

ما خیلی زرنگی کردیم ماشین ما پشت سر ماشین امام راه افتاد به سمت بهشت زهرا ولی یک مقدار که رفتیم جمعیت فاصله انداخت و ما گم کردیم، ما دیگر رفتیم مدرسه رفاه، منتظر امام بودیم تا شب شد، پایان شب بود که امام گم شده بود، ما از امام خبر نداشتیم کجاست!

مجری: چطور؟!

امام در بهشت زهرا (فیلمش است) جمعیت فشار می آورند به طوری که تمام محافظین را عقب می زنند و امام تنها می ماند که عمامه اش از سرش می افتد و عبایش می رود، آقای ناطق  اینا امام را از لابه لای جمعیت نجات می دهند.

مجری: آقای داماد شما.

بله. از لابه لای جمعیت بیرون می کشند و می برند داخل هلی کوپتر و خود آقای ناطق گفت که گفتم معطل نکن بلند شو برویم و با هلی کوپتر می آیند در بیمارستان امام و آنجا، قرار هم همین بوده انگار، ما حالا در مدرسه رفاه منتظر بودیم و خبر هم نداشتیم، آقای ناطق می گفت من به امام گفتم شما از پشت این کوچه بیایید، چون ما باید شما را نجات بدهیم چون نمی گذارند مردم  اگر بیایند، ایشان گفت امام را نشاندیم عقب ماشین و گفتم عمامه تان را بردارید و سرتان را هم روی پشت صندلی بگذارید که کسی شما را نبیند و نشناسد، ایشان گفت راه افتادیم یک مقدار که آمدیم، امام گفتند شما آقای ناطق؟ من هم گفتم بله من داماد آقای رسولی هستم، امام هم شوخی کردند و گفتند پس فامیل هم درآمدیم! به امام گفتم حالا کجا برویم؟ امام فرمودند نمی دانم کجا، گفتم برویم امامزاده قاسم منزل آقای رسولی؟ گفتند آنجا دور است، بعد خود امام در بین راه یادش می افتد که بروند خانه فامیلشان، می روند آنجا یک غذایی می خورند و بعد همانجا بودند.ساعت ۹، ۱۰ آخرهای شب بود که ما باخبر شدیم دیدیم شلوغ شده و گفتند امام آمد، ما خوشحال شدیم و تا آن لحظه همه نگران بودیم چون مشخص نبود امام کجاست.

مجری: یعنی فقط آقای ناطق بودند و امام.

آقای ناطق و البته احمد آقا هم با آنها بوده.

مجری: امام رفتند قم و ناراحتی قلبی گرفتند و آمدند و گفتند باید دیگر تهران مستقر شوند.

البته همان ابتدا که مدرسه رفاه بودند، تب شان شروع شده مدام تب می کردند، مثلا امروز تب می کردند با دارو خوب می شد، دوباره فردا تب می کردند، این تب بعضی ها را نگران کرده بود، آقای ناطق آمد گفت رفقای ما می گویند امام را جادو کردند و این تبها مربوط به جادو است و برای امام خطراتی در پیش است، گفت من خجالت می کشم به امام بگویم، گفتم امام این حرفها را مسخره می کند، گفت همه ما نگران هستیم چه کنم؟ گفتم حالا شما برو همین را به امام بگو، ولی بدان که امام تو را مسخره می کند امام به این حرفها عقیده ندارد، او خودش را آماده کرده بود و رفته بود نزد امام، گفت آقا دوستان ما می گویند شما را جادو کردند و رفع جادو هم به این است که چه کنید ـ دو سه بار دیگر هم پیش آمده بود که من خودم واسطه اش بودم ـ امام یک خنده ای کرده بود و گفته بود برو به این آقایان بگو من ضدجادو هستم هیچ جادویی در من اثر نمی کند [می خندد]

بعد که امام آمدند جماران چند سال گذشت، نمونه هایی داشت یک نمونه که خود من واسطه اش بودم، خدا رحمت کند مرحوم حاج سیدحسن طاهری خرم آبادی که ایشان هم در خبرگان بود و هم امام جمعه تهران شد، ایشان از قم به من زنگ زد که کسانی که با علوم غریبه سروکار دارند گفتند یک خطر خیلی شدیدی امام را تهدید می کند و تا دو سه روز این خطر است و باید برای رفع این خطر یک فکری کرد و راههای رفع خطر هم گفتند که چه باید بکنیم و آن کارهایی که دست ما بوده انجام دادیم، چند گوسفند ما کشتیم، چقدر ختم سوره فلان کردیم، دعا کردیم، صدقه دادیم خیلی کارها را انجام دادیم، یادم است ایام فاطمیه هم بود، یک کاری مانده که دست ما نیست و دست شماست به خود امام باید بگویید و آن اینکه باید در حضور امام یک روضه حضرت زهرا هم خوانده شود برای رفع خطر.

من رفتم خدمت امام، وقتی من می رفتم غالباً من و امام بودیم گاهی هم آقای صانعی هم بود کمک می کرد مثلا مهر قبوض را انجام می داد، رفتم نشستم و گفتم آقای طاهری از قم زنگ زده است چنین چیزهایی گفتند، امام گفت آخر این حرفها! گفتم حالا التماس کرده، خواهش کرده، اصرار کرده یک کاری مانده و آن هم گفته من به